بعد از مدت ها احساسِ مفید بودن داشتم امروز. کلی آت و آشغال جمع کردم و کلی در کارِ تصفیه بودم و کلی در کارِ کمک به نهادِ خانواده و کلی در کارِ فراموش کردنِ دنیایِ بیرون. فقط خدا می دونه چقدر دوست دارم کلاس حسابرسیُ بپیچونم و چقدر دوست دارم همینطور آهنگایِ تکراری بذارمُ بشینم همین گوشه به در و دیوار نگاه کنمُ وای که چقدر خوش می گذره وقتی بشینی یه گوشه و همه ی دنیا یکی بشه و اون یکی خودِ خَرِت باشی.
- شب های پیش این موقع وقتی به ساعت نگاه می کردم شیش بود. جهنم هفت بود دستِ پر. امشب یازدست. پنج دقیقه ی دیگه یکِ صبحِ. ده دقیقه ی دیگه شیش صبحِ و نیم ساعت دیگه دوازدهِ بعدازظهرِ. وقتی زمان علیرغم میل باطنی ت تند یا کند میشه، خبری یه. به تجربه عرض کردم.
تلفن کردم غذا بیارن از بیرون. بی کله به محض شنیدن صدا ، گفتم سلام آقا. صدا مالِ یه زن بود. گفت صدای من شبیه مرداست؟ گفتم انتظار داشتم یه مرد گوشی رو برداره و هر دو خندیدیم. نتیجه این شد که تو فاکتور بجای نامِ مشترک نوشته : آقای مشترک جدید.
یه توشه ای برداشتم از سریالِ لاست. اون جاییش که یه یارویی به بن بست می خوره و تو خواب ، یه یاروئه دیگه ای بهش میگه :" نشانه ها رو دنبال کن". این ماه ها نشانه زیاد شده در زندگیِ ما. با یه مشکل بزرگ که همه ی نشانه ها ظرفیتِ چندین هزار برداشت متفاوت رو دارن و من با عزم راسخ دارم خوش بینی خرج می کنم و با اراده پشتِ هم به هیچ جایی نمی رسم.
یه بازی ای بود بچه گی ها تو پیک نوروزی. موش را به پنیر برسان یا بالعکس. با صد تا خط تو هم و شلوغ که یکیش به مقصد می رسید. حدود شصت و هفت خط رو دنبال کردم و به هیچ موش یا پنیری نرسیدم. سرنوشت چه بازی ها که با ما نمی کنه. وقتی نود و نه بار مسیر اشتباه رو بری ، صدمین مسیر حالا به بهترین مقصد دنیام که برسه ، چه لذتی داره جز یه " بلاخره تمام شد" ِ دردناک.
خوابِ بارون دیدم دو شبِ پیش. بارون اومد فرداش. حالا با احتسابِ راست بودنِ خوابِ من به عنوان یک زن و آقای مشترک بودنم به قول اون خواهرِ پیتزا فروشمون ، و آخرین راه که همون دنبال کردنِ نشانه هاست ، نمی دونم آخرش ما به عشقمون می رسیم یا نه!
سیب آخرین انتخابِ من تو میوه هاست. البته یه استثناء وجود داره و اون مواقعی یه که میرم تو رژیم. وقتی هیچی نمی تونی بخوری و سیب مفیده و سالم. آدم گشنه چه می فهمه.
هیچوقت نتونستم یه سیبِ کامل بخورم.
مثل زندگی ، که هیچوقت هیچ کارِ کاملی نتونستم توش انجام بدم. هیچوقت با نقشه ی قبلی برای تداوم زندگی کاری نکردم. فکر کردم بهش ولی در حد فکر ، به عمل نکشیده.
زندگی این روزا مثل یه سیب نصفه است. مثل دو تا شلوارِ بلند که باید کوتاه شه. مثل کلی درس که اصلن نمی دونم چجوری باید شروع کنمشون و ربطش به این همه ترمی که گذشت چی بوده.مثل یه کتابخونه که به هر کتابش نگاه می کنم نمی دونم تهش چی شد بالاخره. مثل کلی جمله ی بی فعل و فاعل تو مُخم.مثل مانتویی که هیچوقت بهم نمیاد. هیچوقت راحت نیستم توش.
و اما قسمت گاز زده ی سیب ، یه جامدادیِ قرمزه که میمیرم براش. زندگی کلی واحدِ درسی یه که هر گند و گُهی بوده پاس شده. کلی دوستِ که بدون استثناء حرص همشونو در آوردم ولی فراموشم نمی کنن.
زندگی یه عینکِ دسته مشکی یه و یه کتونی سفیدِ چرک و کثیف.(هنوز کورم هنوز ساده هنوز چشمام به راهه) زندگی کلی اتفاقِ هیجان انگیزه که خودم با همین دستای خودم ،با همین ناخنای بی قوارم به وجود آوردمشون و با یه نگاه معصوم وانمود کردم که هیچکاره بودم و دست تقدیر سرم آورده.
همه ی زندگی یه سیب گنده ی بی مزه س. (دلم خوشِ آخر قصه ، تموم میشه غم و غُصه)
بذار بمونه تو یَخشال. (افسوس و صد افسوس)
***
-حبسیاتِ قهر قهرو :( بی تو هر روز غروبی دلگیره ، تو شبای سردِ من قحطی یه ستاره س ، روحِ آواز تو چنگِ شب اسیره ، معنی اسم تو بهترین ترانه س)
- خیلی وقته که زِبون وبلاگ نویسیِ ما قُلفه! چرند می نویسیم که تخته نِشیم.
- بعضی یا پا میشن میرن سفر و سیاحت و گرگان و روسری ترکمنی و گشت و گذار، بعضی یا هنر دارن از هر انگشتشون می چکه هزار هزار ، بعضی یام مثل ما عین چی گیر کردن تو ...استغفرالله!
- یه ماه گنده داریم اینجا که همیشه از پشت قفس پیداست. دلم برای سقف اتاق قبلی بدجوری تنگ شده که خدای اون خونه مطمئنم که تو سقف بود. اینجا خدا تو آسمونه. کنار ماه.