بخندید
همه با هم بخندید
به ریش ما ، سخت
به ناامیدی از این در مرو ، بزن فالی
آدم ها به هم نیاز دارند. آدم ها به بعضی آدم ها نیاز ندارند! ولی این به معنای عدم نیاز اون بعضی آدم ها به آدم ها نیست. بعضی آدم ها موجودات ناراحتی هستند. تو عذابند. صبح تا شب و شب تا صبح به خودشون می پیچند. همش مخشون کار می کنه. فکر فکر فکر. مخشون می ترکه ولی فکر از هر طرف هجوم میاره. تعادل براشون مفهومی نداره. هیچ وقت نمی تونند همونی باشند که دیروز بودند. این وسط اون آدم هایی که هم به دیگران نیاز دارند و هم دیگران بهشون نیاز دارند نیشی دارند بسی گشوده به دو معنا. راحت قضاوت می کنند .
بعضی آدم ها به اندازه ی یک شتر گاو ِ سه شاخ چهار چشم عجیبن بدون اینکه ریشه یابی ِ شب و روزشون از خودشون هرگز گرهی باز کنه از چیزی که هستند و یا حداقل یک راهی نشون بده. این وسط خاله نقلی ها و عمو نقلی های زیادی هستند برای نیش گشایی به همون دو معنا. اول خاله بعد عمو صرفا به دلیل تقدم .
گاهی خیلی عرصه رو باز می کنی و همیشه کسانی هستند برای سوء استفاده. به خودت میای و می بینی ساعت هاست دارند با نیش باز نگاهت می کنند. به خاطر چیزهایی که تو سالهاست داری و هیچ وقت امتیاز نگرفتی به خاطرشون. یا شاید یاد نگرفتی که هرچی داری نشون بدی. ولی یک ابله تازه به دوران رسیده دقیقا به خاطر اینکه آموزش دیده که اگه قد یه نخود از اون وجود نامحسوس توی سرش بهره بُرد در نهایت پیروزی اعلامش کنه جوری نگاهت می کنه که انگار موجودی هستی از یول آباد سفلی.
من عصبانیم.
یک هفته س نخوابیدم. یعنی خواب راحت نداشتم. امشب شب خوبیه. چشممُ که بذارم رو هم ، میتونم تا آخرعمر بخوابم.
هیچ حرفی برای گفتن ندارم. می نویسم که یادم نره نوشتن کار خوبیه.
یه حسی بهم میگه: سوار زانتیای زندگیت شو و پا رو بذار رو گاز محض رو کم کنی .
- با مامان دعوا کردم. صدام تا فلک رفت و به گوش شیطون رسید. مامان یک کلمه باهام حرف نمی زنه. حق با من بود.
- موش سرآشپز دیدم. یه کارتون بامزه. لیلا از دوستش گرفته بود. با هم دیدیم. دوستش یک هفته پیش مُرد.
- پسر دخترخاله داره ازدواج می کنه. ۱۵ تیرعقدشه. البته آقای داماد سه سال سرباز فراری یه و بیکاره. اینوخواهر(ح -پ) گفت ، (ف- پ) .
- اولین امتحان اینقدراوضاع نامفهومی داره که می ترسم بهش فکر کنم. فکر نمی کنم.
- دوست دارم در اولین فرصت خودمو به ایالات متحده برسونم . مهرداد آسمانی رو حتما می کشم. شهیار قنبری رو تهدید به مرگ می کنم تا دیگه اشک های هیچ فائقه ی سامورایی ای تو ماهیتابه نریزه .
- یک پازل ۳۰۰ تکه دارم. لیلا بهم هدیه داده. شادم.

- فکر می کنم سوم تیر تولد یه عمویی یه. مطمئن نیستم. ولی مبارکه. تیر ، ماهه میمونی یه.
- عکس پست قبلی سرزمین مادریه. خودم گرفتم. وقتی می گرفتم ، شاد نبودم.
- آقای مدیرعامل دلم برات تنگ شده. خوشحالم که آدرس اینجا رو بهت ندادم. خِرد خرج کردم. شادم.
امروز اطلاعات زیادی راجع به ارتش و شرایط پذیرش دانشجو در ارتش به دست آوردم.
حدود یک ماه پیش آزمونی برگزار شد که یکی از حوزه های این آزمون نوشهر مازندران بود. یک آزمون که منابعش همون منابع کنکور سراسری بود با این تفاوت که هزار برابر سخت تر و مشکل تر از آزمون سراسریه و داوطلبانش رو گزینشی انتخاب می کنه. امسال درکل ایران بین شانزده تا بیست میلیون نفر داوطلب داشته و در نهایت (ح- پ) با رتبه ی چهارهزار مجاز اعلام شده. اساتید این دانشگاه همه از کشورهای خارجی هستند و گاها اساتید برجسته ی دانشگاه تهران و شریف. یکی دیگه از مزیت های این دانشگاه اینه که اگه مثلا رشته ی برق در هواپیما رو انتخاب کنی یک مهندسی مضاف بر مهندسی برق دانشگاه شریف داری و اون مهندسی برق در هواپیماست. حقوق بالایی داره و تنها دانشگاه ایران محسوب میشه که در عین حال که محیط امنی برای بچه های ماست بلکه سطح دانش وپرورش علمی دانشجویانش در سطح بین المللیه و زبان فول میای بیرون ازش و (ح-پ) درسته که با پارتی واردش شده ولی خودش هم در سطح و کلاس بهترین دانشگاه ایران بلکه منطقه بوده. لیاقت و اضافه وزن که به هر حال بهتر از کمبود وزن برای یک مرده امتیازات مثبت بعدیه. کمااینکه (م-ش) اگه وارد سپاه نمی شد و مجبور بود بره سربازی می مرد چون یک فرد چاق لایق با پانزده کیلو اضافه وزن بهتر از یک فرد لاغر نالایق با پانزده کیلو کمبود وزن می تونه ورزش کنه و تحرک داشته باشه و همه ی این ها علاوه بر خدمت به مردم و مملکته و بحث نون حلاله که متاسفانه کار هر کسی نیست و اکثریت دانشگا ه های ایران سرباز حلال خور تحویل اجتماع نمیدن.
دیگه همه می دونن که ارتش ایران با ارتش های بروز دنیا رقابت و مبادله ی اطلاعات داره و آموزش کاربردی به قبول شدگانش میده . پس کشک نیست و (ح-پ) دور کنکور سراسری رو خطی کشکین کشیده.
- چند وقت پیش یک تست روانشناسی رو جواب می دادم . یکی از سوال های خیلی دلچسبش این بود که اگه از دست یک انسان خالی بندی عصبانی باشی ترجیح میدی مشت بکوبی تو صورتش و یا اینکه سیلی بزنی بهش. بطور غیر ارادی اولین گزینه رو انتخاب کردم ولی مهمون حبیب خداست و چه خوبه که خداوند در همنشینی هاش بیشتر دقت داشته باشه. البته پیشنهاد من دقت به آگهی های استخدامی ارتش در دوره های آینده ست!
بابا سلطان قلب ها می بینه و های های گریه می کنه.
فکر می کنم آخرین باری که برای یک فیلم گریه کردم ، فیلم میم مثل مادر بود. تا آخر فیلم به خودم
می گفتم گریه نکن ، اصلا منطقی نیست ، همش بار احساسی یه. ولی دیگه کار به طور غیر ارادی از کار گذشت.
یکی از کسایی که خبر مرگش منو تکون داد و شرمنده کرد رسول ملاقلی پور بود. برخوردم در اظهار نظر راجع بهش همیشه تند بود و بدون فکر. و متاسفم که باید اعتراف کنم هنوزم این عادت گندم از بین نرفته. جوانی و جاهلی ، گریبانی از ما گرفته.
به سختی داشتم خودمو درگیر خواب می کردم که که صدای محزون عهدیه و فین فین پدر ما رو به اینجا کشوند.
این کودک ناچشیده ستم / این مرغک پاگرفته زغم/ بپرسد اگر/ سراغ پدر/ای خدا چه گویم
دست سرنوشت چه کارها که نمی کنه. دوست خیالیم بهم گفت: خیلی چاکریم
گفتم: متاسفم دنی*، من برای کارهای مهمتری به این دنیا اومدم.
گفت: چه کاری مثلا؟(معلوم بود داره مسخره می کنه.)
گفتم: اون دیگه از اسرار منه.
از اون موقع در کار رمزگشایی اسرارمم ، سر درنمیارم. ظاهرا تنها چیزی که در حال حاضر هستم اوقات فراغت شایسته ای برای دنی یه. به جهنم.
نمی دونم چرا نمی تونم با وطنی ها دوستی خیالی داشته باشم. برای مثال:
دوستم رضا قاسمی ! (خیلی حرف گنده تر از دهنه.)
دوست بزرگوارم ابراهیم گ ... ( جرات نمی کنم این یکیو ادامه بدم)
دوست خوبم محسن نامجو
دوست بسیار عزیزم افشین قطبی
زبون آدم نمی چرخه. انگار هر آن ممکنه گیرت بندازن و از دم بلندت کنن.
ای سرنوشت !
باید الان پیشرفته می گذروندم ولی تو میانه معلق می زنم . همه ی کتابامو برای بار هشتم می خونم. همه ی صفحه های روزنامه رو می بلعم. سایت های خبری، وبلاگ های آشنا ، دیوان حافظُ دقیق می خونم ، تقطیع می کنم بیت به بیت. دنبال مورچه ها می کنم و به هر اسگلی که وارد زندگیم شده و نشده فکر می کنم. دلی از من شور می زنه و همیشه نگرانم. این از روز و روزگار فرجه که بسیار غدّار و فریبکاره.
- یه وقتایی آدمایی رو دوباره می بینی که در گذشته و در حضورشون گندای بزرگی زدی. سال ها گذشته . بزرگ شدی. عوض شدی. واقف شدی و حتی اگه بعد شش سال اونا فراموش کرده باشن خودت که یادته.
- یه پیامکی برای خواهر ما اومد که می گفت: " و خداوند زنان را نمک زندگی آفرید تا مردها دیرتر بگندند..."
آخه اینم شد حرف؟
جلد زندگی در پیش رو رو بوسیدم به جای صورت مومو.
هیچوقت نمی تونم رومن گاری رو ببوسم ، ولی شاید یه روز بیام سراغت خانوم گلستان. یه مشکلاتی هست ولی خوشحالم وقتی به ممکن بودنش فکر می کنم.
وقتی ۳ بار یه کتاب رو در سه سال مختلف بخونی و هر سه بار تکون بخوری باید یکیو ببوسی . مجبوری
ای جبر
ای جبر!
آی کیو ۱۴۰ اغراق بزرگیه و من دروغگو نیستم.
من نیاز دارم اعتراف کنم .
آقای مدیرعامل به مدت نامحدود
من به توانایی هام واقفم و اگر آینده اونجوری که تو میگی نیست پس چطور من همه ی امروز تو هوا بال می زدم.
نمی خزیدم
بال می زدم. پر می کشیدم و این رویا نبود. رویایی بود.
هر بهنگام و بناهنگام
لولی لول گریبان چاک،
آبیاری می کند اندوه زار خاطر خود را.
ماهی لغزان و زرین پولک یک لحظه را شاید،
چشم ماهیخوار را غافل کند وز کام این مرداب برباید.
همه ی بچه ها همیشه روز اول هدیه هاشونو می آوردند . نمی دونم چرا بابا همیشه دو روز دیرتر هدیه ی منو آماده می کرد. می گفت روز معلم نه، هفته ی معلم. بعضی معلم ها توقعی نداشتند ، بعضی ها به ترتیب از روی دفتر نمره اسم می خوندند و ما مثل رعیت های بدبخت هدیه هامونو پیشکش می کردیم. من جزو نفرات اول بودم به یمن فامیلی الفم و هیچوقت روز اول کادویی نداشتم. خیلی غمگین می شدم ولی بابا همیشه فرق داشت و هیچکس تو این تفاوت به اندازه ی مامان باهاش توافق نداشت و من که در همه ی سالهای دبستانم شادترین بچه ی کلاس بودم اون روز غمگین ترین بودم به خاطر هدیه ای که دو روز دیرتر داده می شد. ولی خدا رو شکر می کنم که بالاخره داده می شد.
فکر می کنم ضد حال ترین هدیه ای که بابا تو پنج سال ابتدایی برای معلم هام خرید کادوی خانم مجیدی معلم سال پنجم بود. یک دوره کتاب استاد مطهری! البته خانم مجیدی در جا یک لیست از کتاب هایی رو نشونم داد که قصد خریدشونو داشت و این سری کتاب مطهری هم بینشون بود و بوسم کرد. ولی تجربه ی سال های قبل می گفت که معلم جماعت از بشقاب و آجیل خوری و گلدون شادتر میشه.
یه چیزی رو خیلی دوست دارم بگم. خانم جهانی ، خانم عطایی ، خانم عبدالباقی ، خانم کارگر ، خانم مجدآبادی ، خانم مجیدی و خانم نظرافکن من همتونو دوست داشتم. شما آخرین انسان های دوست داشتنی بودین که در دوره ی مدرسه رفتنم دیدم.
خانم جهانی و دخترش سودابه که همه ی زنگ تفریح دنبال من بود و گاهی میومد سر کلاس مامانش و منو می برد پیش خودش. هیچوقت نمی فهمیدم چرا اینقدر دوستم داشت.
خانم عطایی و دختر تازه به دنیا اومدش. روز معلم همه ی کادوهاشو با محیا و بچه های دیگه گذاشتیم رو کولمون و بردیم در خونش. نمی تونست یه دست بچه بغل بگیره یه دست سی و نه تا کادو. کلاس چهل نفری بود!
خانم عبدالباقی عقده شد، دو ماه تو کلاسش بودم و اسباب کشی کردیم. منو مسئوول کتابخونه ی کلاس کرده بود. اولین باری که سر صف شعارهفته خوندم و خندم گرفت در سن ۸ سالگی اولین کسی بود که بهم افتخار کرد.
خانم کارگر حق پایمال شده ی منو در دعوت به افطاری مدرسه از متجاوزین گرفت. مدرسه ی شهید ناظم اکباتان با اون آکواریوم های رویاییش.
خانم مجدآبادی معلم مرموز و دوست داشتنی من. همیشه سرگروهم می کرد. منو برد میز اول پیش میز خودش. افتخار بزرگی بود در ۱۰ سالگی.
خانم مجدآبادی که هیچوقت تو کلاسش نتونستم جفتک های سال های قبلمو بندازم. و دخترش تینا که حرصمو به دلایل نامعلومی در می آورد.
خانم نظرافکن معلم پرورشی که منو کشف کرد. اولین باری که سر صف قرآن خوندم به دستورش، تا ۵ دقیقه بعدش همه مات بودن از صدای ملکوتیم! سوره ی ضحی.مامان از پشت حصار مدرسه نگاهم میکرد، اومده بود منو ببینه و بهم افتخار کنه . کسی که ساعت ها منو از سر درس ریاضی و حل مساله بلند می کرد و می برد اتاق پرورشی همین خانم نظرافکن عزیزم بود. به بهانه ی گروه سرود و مقاله و قرآن و مسابقه.
از اول راهنمایی به بعد همه ی سال ها بلوغ بود و عقده ی همین ۵ سال. به مرور مچاله شدم.
یک روز میام همتونو پیدا می کنم و می بوسمتون. حتی شما رو خانم مجدآبادی...
من فارغ از هیچ ماجرایی نبودم ، اصلا هیچوقت فارغ نبودم . آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود فقط همین . آره من فارغ نبودم
تو چشم های من کسی تن نشست ، چرا که دریایی نبود
یک مشت صخره و خاک ، مرتفع و بلند
که نرسیده قل می خوری پائین
دوستکم یعنی تک دوستم طی یک اعتراف جانسوز گفت که من همیشه ناله بودم، یک آدم مزخرف غمگین نمای احمق و بلبل طبعم از همان لحظه خموش شد
چرا همون سال ۸۴ سرم نکوبیدم به دیوار ؟ که سال ۸۷ مجبور به این کار نشم؟
همه چیز از سال ۸۴ و یک برداشت اشتباه شروع شد . به واقع از همون اول می دونستم که دارم خودمو می پیچونم. سه سال خودمو پیچوندم و حالا دو راه وجود داره .
۱. خودمو بپیچونم
۲. سرمو بکوبم به دیوار
راه اول تراژدی بزرگیه.
به خاطر صداهای انباری
به خاطر همه ی دردهایی که می پیچد در دلمان یکهو
به خاطر شکست شکست
به خاطر سنین پشت پرده ی عقل
به خاطر دلم که همه اش را گرفته ای با هم
به خاطر دلم
ای درد
درد
نرفتم دانشگاه . اگه راه داشت اصلا سر کلاس نمی رفتم به دلایلی که به خودم مربوطه . لیلا میگه ما دچار یه جور خستگی همیشگی هستیم. تشویقش کردم فیلم راز ببینه. و تو دلم خندیدم . آینده هر روز داره از راه می رسه. زندگی دیر تغییر می کنه و زود میگذره.
ما از گیلان اومدیم. وقتی ۶ سالم بود. ۱۶سال اینجا زندگی کردم . ۲۲ ساله شدم و هنوز نه گیلانی ام و نه تهرانی و هیچ کس در این مورد نظری نداره. ۱۶ بار اسباب کشی کردیم و ۱۲بار مدرسه عوض کردم و کاش می شد ۳تا دانشگاه عوض کنم که تاب و توانم برای هر انسان و هر مکان سالکی بیش نیست. حالا ۱۳تا شخصیت دارم . دو برابر این تعداد وبلاگ ساختم و حذف کردم . بدون اینکه عمر یکیشون به یک شبانه روز برسه. شاید اینبار استثنائی در کار باشه.