تبليغاتX
بَردار

بَردار

" بِدارم زن "

مامان

یه زن تنها، ساعت ده شبِ پنجشنبه توی خونۀ گِلیِ رو تصور کن با یه چادر گُلی پای سجادۀ نماز که خواسته با پدر و مادرش که هر دو سال هاست مُردن تنها باشه. بدونِ سه تا دخترش. بدون اون مرد. یه زنِ تنها که دستِ منو می گرفت و می بُرد تو بازارای زیرزمینی سنندج واسم النگو می خرید. می رفتیم با دو تا سبدِ خرید قرمز. یکی بزرگ یکی کوچیک. زنی که هرچقدرم گاهی اشتباهات تأثیرگذاری داشته بازم تنها کسیه که حاضرم به خاطرش بزنم تو گوشِ زندگی و بدبختی و کار و عشق.


پابلو

+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 11  توسط زهرا 

کِی بود یادم نیست

من امیدم را در یأس یافتم
+ نوشته شده در  شنبه 26 فروردین1391ساعت 21  توسط زهرا 

 

آدم های مریض

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 بهمن1390ساعت 13  توسط زهرا 

برای چه می شتابی؟

دَر گُشودَندَم

مهربانی ها نِمودَندَم

زود دانستم که دور از داستان برف و خشم سوز

در میان شعله آتش

قصه می گوید برای کودکان خود عمو نوروز

...

- اینو من نمیگم، بزرگی میگه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 بهمن1390ساعت 8  توسط زهرا 

ما نمی​خواهیم ننگ و نام را (هيچكدومشو)

- فكر كن برسي خونه و دستاتو دربياري و بندازي يه گوشه. بعد چشمتو. گوشتو. قلبتو. تكه تكه خودتو بندازي يه گوشه. همه تكه هات استراحت كنه تا صبح. سبك شي. همه جات از هم بازشه و مجبور نباشي خودتو سرهم نگه داري. قلبت غصه مغزتو نخوره. مغزت غصه قلبتو. سبك شي. سبك شي.

- يه بسته سيگار ميخوام و يه اتاق بدون تير و تخته. يه فرش بندازم وسطش. كفُ بپوشونم. يه گل بذارم كنار اتاق. دو تا بالش بندازم وسطش. هي فيلم ببينم. پشت هم فيلم ببينم. دو ساعت چهار ساعت چند ساعت فيلم بشم. تصور كنم. قد يكسالم فيلم ببينم. لازم نيست يه بهارِ ديگه برسه، لازم نيست سيصد سالم بشه تا اينو بفهمم.   لات شدي زهرا.

- هشت ساعت خواب ميخوام و يه توشه ي راه. تا فردا راه بيفتم و برم پي زندگي. هي برم. هرچي كه بشه. ببينم و رد شم. فردا راه بيفتم و از همه چيز بگذرم. نمونم جايي. ببينم و رد شم. 

- گر چه بدنامیست نزد عاقلان ولي من دارم ازت خارج ميشم، تن. فهميدي؟


+ نوشته شده در  یکشنبه 9 بهمن1390ساعت 19  توسط زهرا 

هي هي هي هي

هي غزل بشوم

هي غزل بشوم

غزل شدنو دوس دارم

 نه قصيده نه مثنوي نه هيچي

فقط غزل

 آدم بايد غزل باشه تو زندگي

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 0  توسط زهرا 

مُشتی ناهموار

- یه جزوه ی حسابداری بزرگ رو به رومه و کلافه ام. حسابداری پیمانکاری. من یک حسابدارم. من یک حسابدارم؟ پس کی بود که ساعت دوازده رادیو فرهنگ گوش می داد و برای همه ی دنیا شعر می خوند اونم تازه از بَر. من از کی حسابدار شدم؟ زندگی داره منو پیش می بره و این خیلی بده. من اگه بخوام پیش ببرمش خیلی سخت میشه. من تو این اتاق تنهاام و هیچکس نیست. همه ی صندلی ها خالین و حسابدار بودن خیلی بهم فشار آورده. پول. پول. همه چیز سهم پول شد. آهنگ و شعر و شعار و عشق. برای اینکه پول سهم من باشه. برای آهنگ و شعر و شعار و عشق که شاید یه روز بشینم جلوی یه پنجره ی بزرگ، تنهای تنها، برای همایونم که همه چیزش از ابر و خیاله شعر بخونم. برای یه پسر کوچولوی ابری.

- خیلی بده به چیزی معتقد باشی که برای دیگران تهوع آور باشه. اعتقادت دیگرانو مجبور کنه گارد بگیرن جلوت. بهشون حس بدی بده که انگار داره به حریم امنشون تجاوز میشه. من کار می کنم و بقیه عصبانی میشن. من بیشتر کار می کنم و بقیه بیشتر عصبانی میشن. کار و عصبانیت. کار بیشتر و عصبانیت بیشتر. و کی میگه همه چیز از بالا شروع میشه. همه چیز از مایی شروع میشه که هیچ وظیفه ای ندارم. جز عصبانیت برای یه دخترک بدبخت جویای کار. که خودشیرینی ازش برنمیاد که بین این همه تلخی من خودِ شیرینیم. ای تلخ های عصبانی، گور بابای همتون.

- وسط همین برف و بورانِ زمستانِ نود چیزی که در من خواهد مُرد، از همین الان زمانه.

-به این میگن بَد دیدن از نوعِ حقیقت بینی.

وَس سلام.

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 دی1390ساعت 15  توسط زهرا 

و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم

- دور کردن بعضی عادت ها خیلی سخته. مخصوصاً اگه خالیت کنه. تنها راهت باشه. هیچ درمونی نداشته باشه جز همون عادت. من غرغرو هستم. گاهی که خسته میشم غر میزنم. به قول خودم حرف تو دلم نگه نمی دارم. جدی و شوخی حرفمو میزنم. هر روز صبح که میخوام بیام بیرون به خودم میگم امروز دهنو ببند. سرتو بنداز پایین و کارتو انجام بده. حرف نزن. گاهی میشه، گاهی لااقل سعی توش دیده میشه. گاهیم که اصلاً ممکن نیست. امروز میخوام هدفی تعیین کنم. امکان محقق شدن هست قطعاً چون ساعت دوازده و نیمه و تا الان خوب پیش رفته. از ۶:۱۰ دقیقه صبح ۳ آذر من خانوم میشم. موقر، مؤدب، سختکوش و بی انتظار. برای آینده که هی غرق میشی توی کار، توی آدم ها، این آدم ها و اخلاق تنها راه نجاته. حفظت می کنه و من اینو می دونم. قبلاً شک کردم به اندازه کافی و الان مطمئنم که اخلاق خیلی چیز مهمیه. برای درونت.

- و نکته اینه که حتی اگه نشد که غر نزنیم و اخلاقی خرج کنیم، مهمه که پیش کی خودتو نشون بدی. خشم و عصبانیت و هر چی، چون که اینو من نمیگم، بزرگون میگن که:

کسی حال مرا داند 

که از این سو به آن سویم بگرداند

+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1390ساعت 12  توسط زهرا 

چارۀ تیره شب وادی ایمن چه کنم؟

- ساعت دو نصفه شیه و تو هفت ساله که زنده ای. خونه عوض کردم بزرگ شدم شاد شدم عاشق شدم کار کردم تو زنده ای. هی سال می گذره. هی عمر می گذره. تغییر تغییر . همه چیز. همه جا. اول و آخرش وقت نوشتن که می رسه، وقت خواستن، وقتی که می گردم که برای کسی بنویسم یا دلم بخواد کسیو، حالا از سر ناچاری، بی کسی، کمبود،احمق پروری هرچی هرچی، تهش هفت ساله که تو زنده ای.

+ نوشته شده در  شنبه 12 آذر1390ساعت 1  توسط زهرا 

خیلی وقته

 سوی منِ وحشی صفتِ عقل رمیده

 

    آهوروشی ، کبک خرامی نفرستاد

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 مهر1390ساعت 19  توسط زهرا 

بیا اینجا ببینم

- آدم آرومی رو تصور کن که محترمانه نشسته و فیلمی رو تماشا می کنه. فیلمی که دائماً واکنش می طلبه. هیجان و اشک و لذت و غم. غم یعنی غمااا. ازین غمایی که محل بدی داغون شدی. حالا یه آدم دیگه که هی هجوم میبره سمت پرده و میخواد تاثیری داشته باشه. هی هشدار میده از این پایین و یا اونقدر غرق میشه تو جریان که داغ میکنه. داستان فیلم در هر دو حال به سمت خودش پیش میره. زندگی پر از صحنه هاییه که باید قبول کنی فقط میتونی ببینیشون. حالا فرقش اینه که مخاطب اکران سینما آزادی باشی یا شهدای چهارراه نظام آباد. نوشتن همین 4 خط از VIp دومیه. 

- فیلم از جایی شروع شد که برف می بارید و من شاد بودم.

+ نوشته شده در  شنبه 2 مهر1390ساعت 14  توسط زهرا 

دیر شد

-شب شنبه بیست و پنج سالگی خیلی فرق داره با شب شنبه سال های قبل. به لحاظ نیمه پر لیوان دیدگی.مهم نیست که چقد ثبات هست و چقد هیچ چیز نیست برای نگرانی. مهم اینه که فردا تنهای تنها میری بیرون از خونه و واسه همه چیز یه راهی پیدا می کنی. راه بد یا راه خوب، راه کوتاه یا دراز. مهم اینه که دست خودتو بلد شدی بگیری. هیچکس نیاد جلو. هیچکس. من خودم بلدم شنبه رو بکشونم به یکشنبه. یکشنبه رو به دوشنبه. دیگه هیچ مشکلی نمیتونه روزا رو کش بیاره. من یه بیست و پنج ساله مسلطم که بی تفاوتی سلاحمه.

- همه روزه ها رو گرفتم و شاید فقط برای چهار پنج تاش با دست از دستشویی آبی نوشیدم اونم به خاطر مرگ، که بعد دوازده ساعت کار خیلی نزدیک شده بود. نه اینکه بترسم ازش. مرگ که ترس نداره وقتی دیشب تو خواب سرمو قطع کردن و وقتی بیدار شدم از گردن به بالا داااغ بودم. مرگ که ترس نداره وقتی در این حد تجربش کردی. روزه مزخرف ترین کارهاست که من بهش تن میدم.

- دلم یه خونه میخواد مال خود خودم. کلیدش تو دستم باشه و پرده ی ساده ای داشته باشه. حتما توش فرش میندازم چون من نیاز به زمینی دارم برای دراز کشیدن و فضانوردی. شاید یه مبل خیلی راحت و یه ساعت بی صدا. برای همین فردا رو میرم سرکار. که یه خونه بخرم برای غصه خوردن. تنهایی. برای آرزوهام. برای یه جا توی دنیا کلید در دست و در اختیار.

- اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم

اون دیگری رو می دونم کیه ولی تو رو نه والا.


+ نوشته شده در  شنبه 5 شهریور1390ساعت 1  توسط زهرا 

خواب

- انگار که چیزی رو بدونی، بفهمی، ولی نداشته باشی. نفهمیدن و نداشتن فرق داره با فهمیدن و نداشتن. نه نمی فهمم. نه دارم.

- انگار که دلت دو تا چیزو با هم بخواد. هم دلت اینو بخواد. هم دلت اونو بخواد. خواستن و خواستن فرق داره با خواستن و نخواستن. نه نمیخوام نه نمیخوام.

- انگار که واقعیت رو پیدا کنی. انگار که تو خیال بوده باشی این همه وقت. این همه عمر. انگار که تازه بفهمی اشتباهی بود. اون چیزی نبود که باید. جایی خالی بشه که اشتباهی پرش کرده بودی. یه جای خالی بزرگ داری و کلی چک خیال. مثل چک پرینت.

- درس گرفتن غمگینه. وقتی از تجربه هات صحبت می کنی به نظر غمگین میای. وقتی چیزی یاد می گیری و میخوای ازش صحبت کنی و اعتراف به اشتباه، انگار که یارو افسرده است. درس گرفتن غمگینه. راه داشتن غمگینه. قاعده داشتن غمگینه. عقل خرج کردن غمگینه. شادیم.

- نارنجی سه تا بچه کوچولو داره. دو تاشون به طرز عجیبی نارنجی از آب درومدن. یکی مثل باباشه. نارنجی بچه هاشو دعوا می کنه و بعد می لیسدشون. البته باید درس گرفت. بچه فقط برای لیسیدن نیست. وقتی دنیا پر از آدمه. حالا میخوای گربه بزایی یا انسان.

- آن نیست که زهرا را رندی بشد از خاطر                   کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 تیر1390ساعت 11  توسط زهرا 

حی علی خیر العمل

-تغییر لازمه. برای زندگی. تغییر خوبه. هر چند وقت یکبار به نظرت لازمه؟ تغییر تو چشمای من اشک میاره. مثل اون همه خونه. که هر دفعه حتی با انباریشونم خداحافظی کردم. مثل اسکلت خونه قبلی که جای پنجره های قشنگمو گرفته. اتاقم. پرده ها. گل ها. نمیخوام کیفمو پر کنم ازاثاث و برم. نمیخوام هیچ جا برم. نمیخوام از جام جم بخورم. میخوام یه گوشه بمونم. بچسبم. بدم میاد از نگاه زیر چشمی. بدم میاد از خنده های بلند. بدم میاد از خودم. از لق بودنم. محکم نیستم. سست. سست. اینقدر سست که هیچ وقت نمی فهمی. تو نمی فهمی. حتی اگه فکر کنی کشف کردی خنده ابلهانه همیشگیمو. این لبخند مضحکو. که ناراحتم تنهاام شادم بیخیالم عمیقم احمقم اولین واکنش صورتمه. که متنفرم ازش. که از هر صد بار ده بارش از ته دل نیست. از پشتمه که رو هواست. که از ترسه. ترسه از دست دادن. سر یک لحظه روزگارم سیاه میشه. دیوانه میشم. صورتم داغ میشه. لبخند میزنم . میرم که دور شم. میشه؟ تو بگو میشه؟ میشه دور شد؟ از کی؟ کدوم ور؟ها؟ کدوم ور؟ بگو دیگه. اگه میتونی بگو. به من ترحم نکن. به من نگاه نکن زیرچشمی. من بزرگ تر از اون دلقکیم که جلوی رستورانت وایساده. با لباس یه خرگوش. نمی دونم شایدم نیستم. ولی به زور تو این لباسم. قرار نبود باشم. نمی دونم چرا اینجاام. قرار نبود باشم. تغییر نفرت انگیزه. مخصوصا اگه از زیر چشم نگاهت کنن. یواشکی..

-   :)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 خرداد1390ساعت 20  توسط زهرا 

منم عدلم

میتونید فراموشش کنید

این یه پایان بی نظیر برای یه داستان عشقی بی نظیر بود

فقط اینکه مال من نبود

مال من هنوز یه جایی اون بیرون منتظرم بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اردیبهشت1390ساعت 21  توسط زهرا 

از من می ترسی؟

- همه ما تو زندگی تلاش هایی کردیم که از اول تنها ویژگیش به نتیجه نرسیدن بوده. ولی با اصرار پٍیٍشو گرفتیم شاید برای اینکه دلمون یه مدت خوش باشه و بگیم ما هم تجربه کردیم. ما هم تو شرایط بامزه ای بودیم. ما هم دلمون می خواسته. و بعد خیالبافی شروع میشه. واقعا نتیجه ای در کار نیست. ولی مغز رو دکمه ی = میزنه. مغز دلش میخواد نتیجه بگیره. نه هر نتیجه ای. مغز هدفی تعیین کرده که باید بهش برسه. حتی تو خودش. این خاصیت زندگی اینجاست. آدما تو خودشونن. جسارت وارد شدن به دیگرانو ندارن یا غروری مانع میشه. که معمولا حالت عکسش نابجا میاد سراغشون. وقتی باید جسور باشن غرور احمقانه ای مانعه که پوشش بده ترس و دودلی رو. و وقتی باید مغرور باشن و با اعتماد به نفس یهو شیطنت گل می کنه و کل وجود، بی کله به باد فنا میره. دوره ای در من هست. سال های غرور در نوجوانی گذشت. سنگین بودم و مثبت. الان چیزی نمونده. هر چی که هست عصبانیته نه غرور. مغزم بیکاره. بی هیچ اولویتی. گاهی فکر می کنم چیزی باید باشه. به خودم میگم داری پیییر میشی. باید چیزی داشته باشی برای خودت. هدفی ، اصلی ، آدابی ، ریشه ای ، یه چیزی که کسی اومد به وجودت گیر داد، دست به کمر دفاع کنی از خودت نه اینکه بخندی خیلی ول. بعد خیره به هوا بگی اینم سرنوشت ما بود. طفلک همایونم. از درون آشفته ای بیرون میاد.

-امروز روز جالبی باید باشه. دارم میرم تو یه بخشی از حافِظم. دقیقا نمی دونم قراره جسور باشم یا مغرور. میخوام خودم باشم. با نیشِ باز. سرحال و متوجه. دیروز فالی گرفتم. گفتم: یه فال به من میدی عزیزم؟ یه بچه ی مو فرفری کوچولو شاید در حد چهار سال. دقیق گشت تو فالاشو. یکی انتخاب کرد و گرفت سمتم. یه دست تو موهای فرفریشو یه دست سمت من. باید بغل می گرفتمش و میبردمش خونه. اونم مثل همایونم.

دیدار شد میسر و بوس و کنار هم    از بخت شکر دارم و از روزگار هم

چون کاینات جمله به بوی تو زنده اند      ای آفتاب سایه ز ما برمدار هم

مژده که زندگی در بهترین حالت به کام شماست... =:)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 فروردین1390ساعت 10  توسط زهرا 

رفتی

-         ساعت هفت و بیست دقیقه می رسم به ایستگاه اتوبوس. شعر میخونم واسه خودم تا اتوبوس بیاد. " ستاره مُرد، سپیده دم، چو یک فرشته نمی دونم چی، نهاده دیده برهم، میان پرنیان غنوده بووووووود، به آخرین نگاهت، نِ گاهِ بی گناهت، سرودِ واپسین سروده بود" چیزی که میخونم به نظرم بی معنی میاد ولی صبح ها صدام خوبه (:دی) می خونم ، می خونم ، ده دقیقه ، بیست دقیقه، چهل دقیقه، یک ساعت. نیومد که نیومد. رفتم نشستم تو تاکسی، آقا رسید. جیغ زدم اومد اومد، سریع پیاده شدم دویدم سمت آقا. راننده بدبخت با فک افتاده فحش بود که به روح ما کشید.

-         از دیشب عاشق شدم. عاشق پسری آرشیتکت با چشم های درشت قهوه ای. به نظرم مهربون و منطقی میاد و به حد کافی منعطف. ولی از اونجایی که عشق هرگز منتج به نتیجه نیست تد موزبی هم به لیست عشاق ما اضافه شد. فکر کن. از عابدزاده به تد موزبی. سیرش صعودی بوده . الهی شکر.

-         رسیدم خونه ی خواهر. مقنعه رو درآوردم. سرِپا. شروع کردم. از آجیل. خوردم و خوردم. بعد سوهان کنجدی رو آروم اضافه کردم. گزی برداشتم. رفتم سمت آشپزخونه و زیتون پرورده دیدم. اندکی چشیدم. سری به ماهی زدم و کمی برچیدم. وقت ناهار رسید. ته دیگ و برنج و قورمه سبزی و ماهی و شور و ماست و زیتونی اندوختم. چایی سرکشیدم. شکلاتی گشودم و گزی افزودم.پری پرتقال و بستنی سنتی و فوقع ماوقع. الان آرزویی از خوراک ندارم. امروز هر چه بود خور بود و مابقی انشالا که خواب.

-         امسال اولین عیدیه که کار می کنم. نظر خاصی در این مورد ندارم. البته نظر من به نظر مثبت نزدیک تره. از چیزهایی که می ترسوندم حسابداری خوندنه در اوقات فراغت. من دیگه اون آدم قبلی نیستم. من دیگه اون آدم قبلی نیستم (وردا بِبَر)

-         بهم میگه: لازم نیست خودتونو اذیت کنید و مثلا لفظ قلم حرف بزنید. میتونید به ادبیات فارسی روان صحبت کنید. خندم می گیره. بعدش دلم می گیره. هنوز نمیدونه من تنها اتفاق فوق العاده زندگیش بودم. وقتی می فهمه که خیییییییییییییلی دیره. همون وقت که دل از عشق تو سیره.

-         تا حالا شده بشینی با خودت منچ بازی کنی؟ بشین و جوانمردانه تاس بریز.

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 فروردین1390ساعت 22  توسط زهرا