که انگیخته آرَد...
- انگار همه منتظر یه اتفاق بزرگ بودیم و تو ذوقمون خورده. و حالا بدون هیچ اتفاقی باید همون مسیرِ کسل کننده ی قبلیُ بریم و این عین یاسِ. انگار قرار بود یه بار دیگه لااقل برای چند وقت کوتاه خودمونو اسگل کنیم و وعده به آینده ی درخشانی بدیم که خیلی نقاط روشنِ کمی می داشت ، اگر می بود و همه چیز دود شد و رفت هوا و این عین یاسِ. مثل جرزنی تو بازی میمونه. وقتی مدرسه ها تعطیله و کاری نداری و یا باید دوستِ جرزنِ مسخره تو تحمل کنی و یا بری خونه و سوباسا ! ببینی. بیایم کورسوی باقی مونده رو ببینیم. ما قدمی به عقب برنداشتیم و فکر به این موضوع به همون اندازه که عین یاسِ نشانه های امیدواری ، زیاد داره.( دوست داشتم بنویسم می داره )
- فکر کن کلی گرمته. کلی تابستونه. کلی خوابت میاد. ولی هم دو تا دوستِ خوب منتظرتن و یه دوست نسبتا خوب و هم وسطِ این شهرِ آفتاب زده ، انگاری که بخوای بری تو یه جنگل و تا غروب هی درخت ببینی ، فواره و استخر ببینی، کلاغ و گنجشک ببینی ، هرچند که هدف درس و تفکر و تعمق باشه ولی کافیه پیش یه درخت باشم تا همه ی اولویت های زندگیم به بادِ فنا بره و هی دروغکی به همه بگم " بابا من بَلَتَم"، و حیف که همیشه اتفاقاتِ خوب وقتی میفته که فرصتی برای تکرارش نیست.
- دلم میخواد یه دفتر نقاشیِ فیلی! بذارم جلوی روم با کلی مدادرنگیِ رنگ و وارنگ ، همه چیزُ بکشم اونجوری که دلم میخواد و کلی لبخند خوشگلِ خنگ بزنم به هنرم مثل زمان طفلکی بودنم و فقط خودم بفهمم چه کردم ، که من به عنوان بی هنر ترین طفل این خونه همیشه درک نشدم.
- گر تو بهتر میزنی ، بتوان بزن ( بتوان رو مختومِ به سکون بخونید ) اینجوری " بتوان" ، " بتوان"
منطقیه. اگه بهتر میزنی ، می تونی بزن. نمی تونیم بیا برو گمشو.
